مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
268
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كردن با مردمان . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و يازدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون وزير ، جواب ملكزاده بشنيد ، گفت : راست گفتى . اكنون مرا از سه چيز مختلف كه علم و راى و ذهن باشد ، خبر ده كه آنها در كجا جمع آيند ؟ ملكزاده جواب داد : اما علم بآموختن پديد آيد . و اما راى از تجربتها حاصل شود . و اما ذهن از تفكر است . و آنها در عقل جمع آيند . هركس اين سه خصلت درو جمع شود ، كامل خواهد بود و هركس پرهيزكارى به آنها بيفزايد ، به حق خواهد رسيد . شماس گفت : راست گفتى . اكنون مرا خبر ده از عالم و علم و خداوندان راى استوار و صاحب ذهن روشن كه آيا هوا و شهوت ، او را ازين حالتها تغيير تواند داد يا نه ؟ ملكزاده گفت : هوا و شهوت ، علم و راى و ذهن مردم را دگرگون كند . و او مثل عقابى است كه از دام برحذر باشد و از غايت فراست در ميان هوا بايستد و در آن حالت نظرش بصيادى افتد كه دام برمىنهد . چون صياد از دام نهادن فارغ شود ، پارهء گوشت در آن دام بگذارد . پس چون عقاب ، پارهء گوشت ببيند ، هوا و شهوت برو چيره شود ، بدانسان كه دام فراموش كند . آنگاه از هوا به زير آمده ، بر آن پارهء گوشت بيفتد و در آن بيفتد . چون صياد بازآيد و عقاب در دام خود بنشيند ، سخت در عجب ماند و گويد كه : من دام بنهادم كه كبوتر و مانند او از پرندگان ضعيف در آن بيفتد . اين عقاب چگونه بدام اندر افتاد ؟ و گفتهاند كه : مرد عاقل را چون هوا و شهوت بكارى بدارند ، آن مرد عاقل در عاقبت آن كار تدبير كند و از مدد عقل به هوا و شهوت قاهر شود . پس وقتى كه انسان را هوا و شهوت به كار بدارد ، سزاوار نيست كه آن مرد ، عقل خود را مانند كسى گرداند كه در سوارى ماهر باشد و تواند كه اسبان سركش نگاه دارد